عبد الملك الثعالبي النيسابوري ( مترجم : محمود هدايت )

39

شاهنامهء ثعالبى در شرح احوال سلاطين ايران ( فارسى )

بنما گفت فردا بايد تأديه كند سيندخت كه دانست دروغ ميگويد گيسوانش را گرفته بر زمينش كوفت و پس از جستجو حلقهء دخترش را نزد او يافت و با انقلاب و اضطرابى فوق العاده امر داد تا درها را محكم ببندند و خود نزد رودابه رفت و او را مخاطب ساخته گفت : فرزند هر ظنّى به تو ميبردم جز اين عملى كه از تو سر زده است رودابه آهى كشيد و سر به زير افكند و چون عقد مرواريد كه بر ورق گل بگسلد در اشك بر چهرهء گلگون جارى ساخت مادر باصرار كوشيده گفت حقيقت را بگو بحثى بر تو نخواهد بود رودابه گفت اى كاش هرگز از مادر نميزادم و هرگز نام زال را نميشنيدم و روى او نميديدم ! و آنگاه ماجراى خود و زال همچنين حضور اين زن و مژدهء اينكه سام براى تحصيل اجازه پادشاه روى بدرگاه او آورده بيان نمود سيندخت گفت اگر مطلب چنين باشد كه ميگوئى چه غم ولى ترسم كه شاه رضايت خود را اعلام ندارد مع الوصف اگر تو راضى به اين امر باشى من براى انجام آن از هيچ امرى مضايقه ندارم . پس از روانه ساختن زن سيندخت به منزل خود بازگشت و مهموم و مغموم بكنجى نشسته بود كه مهراب نزد وى آمد و او را مخاطب ساخته گفت : تصدّقت شوم چرا مغموم و پريشانى سيندخت جواب داد : بر فراز قصر رفته بودم و بر آنچه خداوند در اين حدود از خانه و قصر و رعيّت و خدّام و احشام و اشياء دگر بما عطيه فرموده مينگريستم ديدم چگونه بايد ترك همه را گفت و رفت و قدرى متأثّر شدم مهراب گفت : اين امريست كه پيوسته برقرار بوده و خواهد بود و چيزى نيست كه تازه مرسوم شده باشد ولى موجب اندوه تو چيز ديگر است نه اين مرا فريب مده و حقيقت را بگو شايد بتوانم ترا كمك كنم . سيندخت با خود گفت : اين مطلبى است كه مخفى نخواهد ماند و از مهراب نميتوان مستور داشت همان به مراتب را بعرض او برسانم و او را از آنچه شنيده‌ام آگاه سازم و درد خود را با تقسيم گرفتارى قلب خود با او تسكين دهم پس بپاخاست و با چشم گريان در برابر او سجده آورده گفت : بدانكه زال دختر ما را اغوا و به خود مايل ساخته و با او قصد مزاوجت دارد و هردو بدين مطلب رضايت داده‌اند مهراب دچار حيرت گشته بخشم اندر شد برخاسته شمشير از نيام